- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:59
ممنون میشم اگر رمان را خواندید نظر بگذارید
فصل دوم - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 1:03
همه تعجب کرده بودن و حتي من ولي يک نفر اونجا غير از تعجب عصباني هم شده بود اون بابائه شروين يعنی عموي من بود عمو بلند شدو يقيه بابام روگرفت و بهش تحمت زد که مادر جون و زور کرده وسط هاي اون دعوا بود ک
فصل سوم - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 1:03
وايساد از ماشين اومد بيرون ترمه وايسا کارت دارم منم دل و زدم به دريا و يکبار رفتم تو ماشينش نشستم چه جالب تو اومدي شرين برو سر اصل مطلب اصل مطلب يعني تو مشکلت با من چيه اگه اروشا بفهمه تو قبلا نام
فصل چهارم - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 1:03
تا از تعجب بمیرم من:اگه شما مادره من هستید پس تاحالا کجا بودید تازه یادتون افتاده دختر دارید زن:وقتی که من از پدرت طلاق گرفتم توسه سالت بود پدرت من و تحدید کرد که اگه نرم میکشت من:خوبه داستان جنایی ش
درباره ی ما - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 1:35
سلام من نویسنده رمان هایی هستم که از الان در این سایت مطرح میشود ایدی تلگرامی ما هم poriyarezaei@+ نوشته شده توسط پوریا رضایی در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ و ساعت 21:45 |
فصل اول - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 1:35
هسل دختری بود که خیلی تنها بود نه بابا داشت نه مامان فقط یک خواهر کوچک تر از خودش داشت که باید خرجش را به دست می اورد اسم خواهرش ایگل بود. هسل یک دزد خیلی, بزرگ با علامت جکر بود ایگل که یکمی از هسل کوچک تر بود اونم کمکش میکرد .روزی هسل به, بازار میره به بهونه خریدن لب تاب برای کشیدن نقشه بزرگشون که